نویسنده: هیفاء اسدی
برای بسیاری از عربهای ایران، «گذار» تنها زمانی معنا دارد که بهمعنای گسست از منطق تاریخی استعمار داخلی، مرکزگرایی و حذف سیاسی باشد؛ نه صرفاً جابهجایی قدرت در مرکز. تجربه زیسته انکار هویت، سرکوب و امنیتیسازی مطالبات—در هر دو دوره پهلوی و جمهوری اسلامی—سبب شده است که پروژههای گذار مرکزگرا، نه بهعنوان مسیر رهایی، بلکه بهمثابه تداوم اشکال دیگر سلطه فهم شوند.
در پی خیزش دیماه ۱۴۰۴ و کشتار بیرحمانه و بیسابقه مردم معترض بهدست رژیم، شاهد پدیدهای تازه هستیم: تغییر جهت و نرمش نشاندادن جمع قابلتوجهی از افرادی که تا دیروز منتقد یا مخالف رضا پهلوی بودند و امروز بهنظر میرسد با او مسئلهای ندارند. این چرخش بیش از آنکه نشانه شکلگیری یک پروژه سیاسی جدید باشد، بازتاب وضعیت اضطراری و فرسایندهای است که میدان سیاست را به واکنشهای سلبی سوق داده است.
حالوهوای این روزها یادآور انتخابات ۲۰۲۴ آمریکا است. الگوی حمایت از رضا پهلوی شباهتهای قابلتأملی با ترکیب رأیدهندگان به دونالد ترامپ دارد: ائتلافی ناهمگون که نه بر پایه یک برنامه سیاسی مشترک، بلکه بر اساس خشم، نفی وضعیت موجود و احساس «نبود گزینه ای دیگر» شکل گرفته است. چنین ائتلافهایی در کوتاهمدت میتوانند بسیجگر باشند، اما در افق گذار، بهلحاظ تاریخی شکنندهاند.
بر ناظران و فعالانی که سالهاست در عرصه حضور دارند پوشیده نیست که پایگاه حمایتی کنونی رضا پهلوی، از منظر تحلیلی، بیشتر شبیه به همگرایی موقتی نارضایتیهاست تا یک پروژه سیاسی منسجم. از این رو، میتوان این پایگاه را به چهار گروه اصلی تقسیم کرد.
گروه نخست وفاداران ایدئولوژیکاند. حمایت این طیف بر هویت، نوستالژی و نماد سازی استوار است، نه بر برنامه، سازوکار یا پاسخگویی. در این چارچوب، نقد بهسادگی به خیانت تعبیر میشود؛ امری که پاسخگویی دموکراتیک را از اساس دشوار میسازد و هرگونه گفتوگوی اصلاحگرانه را مسدود میکند.
گروه دوم حامیان تکمسئلهایاند. این افراد لزوماً سلطنتطلب نیستند و همسوییشان حول یک دغدغه غالب شکل گرفته است: سرنگونی جمهوری اسلامی، مقابله با اسلامگرایی، مخالفت با بهرسمیتشناختن تنوع ملی، زبانی و فرهنگی (ذیل دغدغه «تمامیت ارضی») یا سد کردن سیاستهای چپگرایانه. حمایت این گروه ماهیتی ابزاری و برگشتپذیر دارد و با تغییر شرایط میتواند بهسرعت فرو بپاشد.
گروه سوم —و شاید تعیینکنندهترین گروه— معترضان خشمگین و فرسودهاند؛ کسانی که زیر بار دههها سرکوب به این نتیجه رسیدهاند که هر بدیلی بهتر از وضعیت موجود است. پشتیبانی این گروه از سر استیصال و فوریت میآید، نه از تعهد سیاسی پایدار؛ از همین رو، در لحظات تصمیمگیری سرنوشت ساز، شکننده است.
گروه چهارم عملگرایان ناگزیرند؛ کسانی که خود پهلوی و پیشینه خانوادگیاش را نمیپسندند، اما او را «کمخطرترین» یا «قابلفهمترین» گزینه برای خروج از بنبست میدانند—انتخابی ناچار میان «بد و بدتر». این طیف در گفتار پرشمار است، اما در وفاداری کمعمق و در بزنگاهها بعید است هزینه بدهد.
آنچه این چهار گروه را کنار هم نگه میدارد، نه یک طرح مشترک دموکراتیک، بلکه همسویی سلبی است: مخالفت با جمهوری اسلامی. چنین همسوییای در لحظات اعتراضی میتواند قدرتزا باشد، اما در دورههای گذار—زمانی که باید به پرسشهای نهادی پاسخ داد—بهسرعت ترک برمیدارد.
امتحان واقعی این همسویی زمانی آغاز میشود که پرسشهای گریزناپذیر مطرح شوند:
قدرت چگونه توزیع میشود و چه محدودیتهایی دارد؟
تمرکززدایی پذیرفته میشود یا بهعنوان تهدید برچسب میخورد؟
حقوق برخاسته از واقعیتِ چند ملیتی ایران چگونه تضمین میشود؟
با گذشته چه میکنیم—پاسخگویی یا پاککردن صورتمسئله؟
در این میان، نکتهای اساسی این چهارگانه را از درون بیاعتبار میکند: ملتها و جوامع غیرِ فارس —بهویژه عربها— در هیچیک از این دستهها بهطور معنادار حضور ندارند. این حذف تصادفی یا حاشیهای نیست. بخش بزرگی از این جوامع حامل ترومای تاریخی استعمار داخلی، تبعیض ساختاری و حذف سیاسیاند؛ تجربهای که نسل به نسل منتقل شده و نگاه آنها به «گذار» را از اساس متفاوت کرده است.
برای این مردمان، مسئله صرفاً رفتن جمهوری اسلامی یا جابهجایی نماد قدرت در مرکز نیست. حافظه سرکوب، انکار هویت و امنیتیسازی مطالبات —در هر دو دوره پهلوی و جمهوری اسلامی— سبب شده است که ائتلافهای متمرکزِ اضطراری نه نوید رهایی، بلکه نشانه تداوم چرخه سلطه تلقی شوند. حذف این جوامع از معادله تصمیمگیری بهمعنای تعلیق اختلاف نیست؛ بهمعنای انباشت تعارضهای حل نشده است.
تجربه تاریخی نشان میدهد جنبشهایی که بر خشم، نفی و اضطرار بنا میشوند—و نه بر شفافیت نهادی، پاسخگویی و پذیرش چندگانگی—در لحظه گذار ناتوان میمانند. این ضعف صرفاً نظری نیست. وقتی «دفترچه اضطرار» ارائهشده از سوی رضا پهلوی خود واجد عناصر غیردموکراتیک، مرکزگرا و فاقد سازوکارهای روشن پاسخگویی است—و پیشتر نیز از سوی جریانهای مختلف بهطور جدی نقد شده—دیگر نمیتوان بحران آینده را به «بعداً» حواله داد.
در نهایت، مسئله نه بر سر نامها یا نمادها، بلکه بر سر ناتوانی یک پروژه سیاسی در بهرسمیتشناختن واقعیت متکثر ایران است. ائتلافهایی که بر نفی، اضطرار و تمرکز قدرت بنا میشوند— و همزمان ملتهای بهحاشیهراندهشدهای را که حامل ترومای موروثیِ استعمار داخلی و تبعیضاند از معادله کنار میگذارند —نه اختلافها را حل میکنند و نه آنها را معلق نگه میدارند؛ بلکه انباشتهشان میکنند.
با فروپاشی اجتنابناپذیر ائتلافهای سلبی و فعالشدن شکافهای ملی و سیاسی، مسیر گذار نه به دموکراسی پایدار، بلکه به بیثباتی، منازعه بر سر قدرت و خطر واقعیِ درگیری داخلی ختم میشود. ایران از این قاعده مستثنا نیست:
صلح و دموکراسی تنها زمانی ممکناند که چندگانگی بهرسمیت شناخته شود، نه آنکه تحت نام «وحدت» انکار شود.



